27 شهریور 

چه زیبا خالقی دارم

دلم گرم است می دانم

که فردا باز خورشیدی ،

میان آسمان ، چون نور می آید

شبی می خواندم با مهر

سحر می راندم با ناز

چه بخشنده خدای عاشقی دارم

که می خواند مرا ، با آنکه میداند گنه کارم

اگر رخ بر بتابانم

دوباره ، می نشید بر سر راهم

دلم را می رباید ، با طنین گرم و زیبایش

که در قاموس پاک کبریایی ، قهر نازیباست

چه زیبا عاشقی را دوست می دارم

دلم گرم است می دانم ، که می داند

بدون لطف او ، تنهای تنهایم

اگر گم کرده ام من راه و رسم بندگی ، اما

دلم گرم است ، می دانم  ،

خدای من ، خدایی خوب می داند

و می داند که سائل را نباید دست خالی راند

دلم گرم خداوندی ست

که با دستان من ، گندم برای یاکریم خانه می ریزد

و با دستان مادر کاسه آبی برای قمری تشنه

دلم گرم خداوند کریم خالق نوری ست

 که گر لایق بداند

روشنی بخشد ، به کرم کوچکی با نور

دلم گرم خداوند صبور و خالق صبری ست

که شب ها می نشیند در کنارم

تا بیند می رسد آن شب ، که گویم عاشقش هستم

خداوندا ، دعا برآنکه آزار مرا اندیشه می دارد ، نشانم ده

لب و اندیشه و دست مرا ، نیکی عطا فرما

خداوندا ، هر آنکس را که با این واژگان مرگ ، هر شب جمله می سازد

به سر مشق نوشتن از تولد رهنمون فرما

خداوندا ، سعادت را نشانش  ده

ز خود خواهی رهایی ده

خداوندا ، مسلمانی عطایش کن

نخشکاند هزاران  شاخه زیبای مریم را

نبندد پای زیبای پرستو را

نسوزاند پر پروانه های عاشق گل را

نچیند بال مینا را

قفس آواز بلبل ؟ شرم از این بیداد

شکستن قامت گل ؟ وای من هیهات

دعایت می کنم ای آنکه ویران میکنی دل را

تو هم زین پس ببینی بغض مادر را

هراس و شرم بابا را

بفهمی معنی هم سفره بودن را

ترا ای نیش ، نوشت آرزو دارم

ترا ای زخم بر دل ها

دعایت می کنم روزی بنوشی از طهور ساغر رحمانی هستی

ترا ای آنکه خنجر را به خون صد پرنده آشنا کردی

دعایت می کنم عاشق شوی بر یاکریم و هدهد و مینا

دعایت می کنم ای عهد بشکسته

به یاد آری ، تو پیمان الستی را

دعایت می کنم ای شمع ، در یاد آوری دیگر

رسوم همنشینی با پر پروانه را ، زین پس

تو را ای با سیاهی خو گرفته ، پرده بر افکار

مرا با لعنت و نفرین قراری نیست

دعایت می کنم

آنسان دعایی ، تا تو هم عاشق شوی بر نور

که ظلمت ، معنی نابودن نور است

دعایت می کنم بیگانه با ما

آشنای خوب ما گردی

کلید یک سلام مهربان

قفل لبان بسته ات را باز بگشاید

تو را ای آنکه مرگ شاپرک اندیشه می داری

تماشای پر پروانه ات ، روزی شود روزی

تو را ای مرگ جنگل آرزویت

فرصت زیبای پیوند نهالی آرزو دارم

کویر اندیشه خشکنده سوزان

برایت  جاری رود خروشان آرزو دارم

مرا با آرزوی مرگ و نفرین

واژه های سرد و درد آلود ، کاری نیست

تو را ای از خدا ببریده  ، ای سرگشته تنها

برایت من خدا را آرزو دارم

برایت ای ز مهر و عشق بیگانه

از این پس طعم خوبی آرزو دارم

برایت ای تو را اندیشه پرواز ها دشمن

هزاران آسمان پر پرنده ، آرزو دارم

ترا در لحظه های تلخ یک سیلی

 عطوفت های عیسی آرزو دارم

و وقتی آتش خشمی ترا در کام میگیرد

خلیلی مهر ابراهیم ، گلستانت کند آتش

فروش گوهر زیبای انسان  گر نمودی تو

گذشت یوسفی،  در روزگار سختی ات را  آرزو دارم

به ایامی که سحر ساحران اندیشه سوزان است

عصای دست موسی ، دست عقلت باد

و هنگامی که فتحی هدیه می گردد

به یاد آری که رحمت بر خلایق ، سیره ختم رسولان است

نمازی را که بعد از خواندنش

عشق خدا در سینه نا پیداست

قضایش را به جا آور

تو را در خود فرو رفته

برایت درک آغوش جماعت آرزو دارم

چه باک از آنکه می گوید نخوان ، ساکت ، مگو  

وقتی خدایم در اولین دیدار می گوید،  بخوان ما را

چه ترس از ظلمت شب ها

به هنگامیکه نور آسمانها و زمین ، آغوش بگشاید

و می گوید ، عزیزم حاجتی داری اگر

اینک بخوان ما را

که من حاجت روا کردن برای بنده ام را،  دوست می دارم

دعایت می کنم

روزی بفهمی معنی نا گفتن لب ها ، رضایت نیست

بفهمی از خدا گفتن ، ولیکن مردم آزردن ، عبادت نیست

تو  آیا هیچ می دانی خدایم کیست ؟

چنان با من به گرمی او سخن گوید

که گویی جز من او را بنده ای ، در این زمین و آسمانها نیست

هزاران شرم از آن دارم

چنان با او به سردی راز می گویم

که گویی من جز او ، یکصد خدا دارم

چنان با مهر می بخشد

که گاهی آرزوی صد گناه و توبه من دارم

دلم گرم شقایق پرور ، باران سروش ، مهر آیین است

دلم گرم خدای عاشق خوبیست

هلا ای آنکه خواب از چشمها بردی

تو را آرامش شب ها گوارایت

تبسم سوز  اخم آیین   کین گستر

نهال خنده مهمان لبانت باد

تو  ای  با مذهب عشاق بیگانه

برایت عاشقی را  آرزو دارم

هلا ای آنکه گریاندی مرا تا صبح

برای تو ،  هزار و یک شب آرام و پر لبخند ر ا ، من آرزو دارم

تو را ای آرزویت ،  قفل بر لب ها 

برای تو ، کلید فهم معنای تفاهم  آرزو دارم

تو ای با عشق بیگانه

اگر روزی بخوانی رمز بال شاپرک ها را

تو می فهمی ، شکار شاپرک ها ، کار نازیباست

اگر حزن نوای بلبلی را در قفس احساس میکردی

دگر   آواز شاد بلبلان را در قفس،  باور نمی کردی

اگر ناز نگاه   آهوان دشت می دیدی

تفنگت را شکسته ، مهربانی پیشه می کردی

 چه لذت صید مرغان رها در پهنه آبی؟

اگر معنای آزادی ، به یاد آری

نم چشمان آن آزرده دل را گر تو می دیدی

نمازت را ادای تازه میکردی

تو ای زیبا ستیز عاشق دوری

تو را زیبا ترین زیبای زیبایان

خدا ر  آرزو دارم

نمی دانم دگر باید چه می گفتم

به در گفتم،  تمام آنچه در دل بود

بدان امید

 شاید بشنود دیوار

دعایت می کنم ، عاشق شوی روزی

بفهمی زندگی ، بی عشق نازیباست

دعایت می کنم ،

با این نگاه خسته ، گاهی مهربان باشی

به لبخندی ، تبسم را به لب های عزیزی ، هدیه فرمایی

بیابی ، کهکشانی را ، درون آسمان تیره شب ها

بخوانی نغمه ای با مهر

دعایت می کنم  ، در آسمان سینه ات

خورشید مهری ، رخ بتاباند

دعایت می کنم ، روزی زلال قطره اشکی

بیابد راه چشمت را

سلامی از لبان بسته ات ، جاری شود با مهر

دعایت می کنم ، یک شب تو راه خانه خود ، گم کنی

با دل بکوبی ، کوبه مهمانسرای خالق خود را

دعایت می کنم ، روزی بفهمی با خدا

تنها به قدر یک رگ گردن ، و حتی کمتر از آن

فاصله داری

و هنگامیکه ابری ، آسمان را با زمین ، پیوند خواهد داد

مپوشانی تنت را ، از نوازش های بارانی

دعایت می کنم

روزی بفهمی ، گرچه دوری از خدا

اما خدایت با تو نزدیک است

دعایت می کنم ، روزی دلت بی کینه باشد ، بی حسد

با عشق

بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

شبانگاهی ، تو هم  با عشق با نجوا

بخوانی خالق خود را

اذان صبحگاهی ، سینه ات را پر کند از نور

ببوسی سجده گاه خالق خود را

دعایت می کنم ، روزی خودت را گم کنی

پیدا شوی در او

دو دست خالیت را پر کنی از حاجت و

با او بگویی :

بی تو این معنای بودن ، سخت بی معناست

دعایت می کنم روزی

نسیمی ، خوشه اندیشه ات را

گرد و خاک غم ، بروباند

کلام گرم محبوبی

تو را عاشق کند بر نور

دعایت می کنم وقتی به دریا می رسی

با موج ها ی آبی دریا ، برقص آیی

و از جنگل ، تو درس سبزی و رویش ، بیاموزی

بسان قاصدک ها ، با پیامی ، نور امیدی بتابانی

لباس مهربانی ، بر تن عریان مسکینی ، بپوشانی

به کام پر عطش ، یک جرعه آبی ،  بنوشانی

دعایت می کنم روزی بفهمی ،

در میان هستی بی انتها ، باید تو می بودی

بیابی جای خود را ،  در میان نقشه  دنیا

برایت آرزو دارم

که یک شب ، یک نفر با عشق در گوش تو

اسم رمز بگذشتن ز شب ، دیدار فردا را ، بیادآرد

دعایت می کنم عاشق شوی روزی

بگیرد آن زبانت

دست و پایت گم شود

رخساره ات گلگون شود

آهسته زیر لب بگویی ، آمدم

به هنگام سلام گرم محبوبت

و هنگامیکه می پرسد ز تو ، نام و نشانت را

ندانی کیستی

معشوق عاشق ؟

 عاشق معشوق ؟

آری ، بگویی هیچکس

دعایت می کنم روزی بفمهمی ای مسافر ، رفتنی هستی

ببندی کوله بارت را

ترا در  لحظه های روشن  با او  

دعایت می کنم ای مهربان همراه

تو هم  ، ای خوب من  

گاهی دعایم کن


شاعر: شاهبداغی

نوشته‌شده در هوای دل | دیدگاهی بنویسید

۲۵ مرداد

این فکر که دنیا پر آدمهای خوبه همیشه بهم آرامش میده هرچند به من هیچ ربطی نداشته باشن!…

نوشته‌شده در هوای دل | دیدگاهی بنویسید

۱۷ مرداد 

همدردها زیاد شده اند روزگار حسود اجازه نداده آب خوش ازگلوی خیلی ها پایین بره دست کم ۹۰درصد کسایی که میشناسم ؛ اصلا فکر نمیکردم بزرگ شدن اینجوری باشه خوش به حال فهیمه که همون اول گیسوان طلاییشو به باد سپرد و رفت…رفت و نجنگید. نجنگید و پژمرده شدن صورتش و سفیدشدن یکی درمیون موهاشو ندید. رفت و خنده های کودکانه ما توی کوچه های کودکی جا موند هنوزم برای حس ناب کودکیم باید برگردم به کوچه ای که نیست به چشمهای آبی که نقشش توی قلبم هک شده… سی سال گذشته هنوز هم چشمهام خیس میشه ازاشک نبودنت دوست صدیق کودکیم   

پ ن خوب نیستم و بایدرها شم از توهم صداقت کودکانه ای ناب و دل نسپارم به سراب سرد آدمها

پ ن روزی که برم حتما فهیمه دنبالم میاد باشوقی که گمش کردم…

نوشته‌شده در هوای دل | دیدگاهی بنویسید

۱۱ مرداد

تابستان داغ!

به قول سهراب سایه ها می دانند چه تابستانی ست  

نوشته‌شده در هوای دل | دیدگاهی بنویسید

17 اردی …بهشت

مدتهاست که رفتم… به دنبال دنیای بهتر برای بزرگ شدن …فهمیدن و راضی کردن این روح بیتاب ! از دنیای سطحی آدمها خستم از روزمرگی ها بیزارم…اینروزها دوباره اینجا مرا به خودش میخواند انگارتنها جاییست برای فریاد سکوت ها …
پ ن 1:خوشحالم حس برگشتن به خونه دارم باید پنجره ها رو بازکنم و توی هوای تازه نفس بکشم
پ ن2 : خوشحالم هنوز ردی از دوستان وبلاگی پیدا کردم

نوشته‌شده در هوای دل | دیدگاهی بنویسید

16 اردیبهشت 95

سلام! و بگم که این روزها دلم برای وبلاگنویسی تنگ میشه اونم بی دلیل!

نوشته‌شده در هوای دل | دیدگاهی بنویسید

22 مهر94

دلم یه جای خاص میخواد برای نوشتن مثل ورد پرس… از آشوب و همهمه شبکه های مجازی  بیزارم …

نوشته‌شده در هوای دل | دیدگاهی بنویسید